|
|
|
|
|
دونه به دونه عکسامو بردارید و آتیش بزنید هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید نزارید از اسم منم یه کلام جا بمونه ...
..................................................................................................
میخام رو سنگ قبرم این باشه
طلوعی که خیلی غم انگیز بود قشنگترین خاطره ی عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با امید و آخر ....
ولی حالا.....
بدرقه ی راهش، داغی که مونده رو دل مادر
مادر مادر
مادر.........
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:57 توسط آوار
|
|
||
|
|
|
|
|
در خانه ي خود نشسته ام ناگاه مرگ آيد و گويد : " ز جا بر خيز اين جامه ي عاريت به دور افكن وين باده ي جانگزا به كامت ريز ! " خواهم كه مگر ز مرگ بگريزم مي خندد و مي كشد در آغوشم , پيمانه ز دست مرگ مي گيرم مي لرزم و با هراس مي نو شم ! آن دور , در آن ديار هول انگيز بي روح , فسرده , در گورم لب بر لب من نهاده كژدم ها بازيچه ي مار و طعمه ي مورم در ظلمت نيمه شب , كه تنها مرگ بنشته به روي دخمه ها بيدار, وامانده ي مار و مور كژدم را مي كاود و زوزه مي كشد كفتار ...! روزي دو به روي لاشه غوغائي ست آنگاه , سكوت مي كند غوغا رويد ز نسيم مرگ خاكي چند پوشد رخ آن مغاك وحشت زا سالي نگذشته استخوان من در دامن گور خاك خواهد شد وز خاطر روز گار بي انجام اين قصه ي دردناك خواهد شد اي رهگذران وادي هستي ! از وحشت مرگ مي زنم فرياد بر سينه ي سرد گور بايد خفت هر لحظه به مار بوسه بايد داد! اي واي چه سرنوشت جانسوزي اين است حديث تلخ ما , اين است ده روزه ي عمر با همه تلخي انصاف اگر دهيم شيرين است از گور چگونه رو نگردانم ؟ من عاشق آفتاب تابانم من روزي اگر به مرگ رو كردم " از كرده ي خويشتن پشيمانم " من تشنه ي اين هواي جان بخشم ديوانه ي اين بهار و پاييزم تا مرگ نيامدست برخيزم در دامن زندگي بياويزم ! (فريدون مشيري)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 5:36 توسط آوار
|
|
||
|
|
|
|
|
اما سر انجام بعد از مدت ها راه رفتن از ميان ريگ ها و صخره ها و برف ها به جاده اي برخورد، هر جاده اي يك راست مي ره سراغ آدم ها! گفت : سلام ! مخاطبش گلستان پر گلي بود. گل ها گفتند : سلام شهريار كوچولو رفت تو بهرشون، همه عين گل خودش بودند ! حيرت زده از آنها پرسيد شما ها كي هستيد؟ گفتند : ما گل سرخيم! آهي كشيد و سخت احساس شور بختي كرد. گلش به او گفته بود : كه از نوع او تو تمام عالم فقط همون يكي هست. ولي حالا هزاران گل همه مثل هم!!! فقط تو يك گلستان !!! فكر كرد " اگر گل من اينها رو مي ديد بدجور از رو مي رفت پشت سر هم بنا مي كرد سرفه كردن و خودش رو به مردن مي زد منم مجبور مي شدم به پرستاريش وانمود كنم . وگر نه براي سر شكسته كردن من هم كه شده بود راست، راستي مي مرد. " و باز تو دلش گفت : " منو باش كه فقط با يك گل خودمو دولتمند عالم خيال مي كردم در صورتي كه آنچه دارم فقط يك گل معمولي است. با اون گل و اون سه تا آتشفشاني كه تا سر زانويم هستند كه شايد هم يكي شان تا ابد خاموش بماند، شهريار چندان پر شوكتي به حساب نميام " خودشو انداخت رو سبزه ها و زد زير گريه ..... آن وقت بود كه سرو كله ي روباه پيدا شد. روباه گفت: سلام! شهريار كوچولو برگشت اما كسي رو نديد با اين وجود با ادب تمام گفت: سلام صدا گفت : من اينجام، زير درخت سيب. شهريار كوچولو گفت : بيا با من بازي كن، نمي دوني چقدر دلم گرفته... روباه گفت: نمي تونم باهات بازي كنم آخه هنوز اهليم نكردند! شهريار كوچولو آهي كشيد وگفت: معذرت مي خام. اما فكري كرد و پرسيد: اهلي كردن يعني چي؟ روباه گفت: تو اهل اينجا نيستي، پي چي مي گردي؟ شهريار كوچولو گفت : پي آدم ها مي گردم، نگفتي اهلي كردن يعني چه ؟ روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار مي كنند، اينش اسباب دلخوريه اما مرغ و ماكيان هم پرورش مي دن كه خيرشون فقط همينه. تو پي مرغ مي گردي؟ شهريار كوچولوگفت: نه پي دوست مي گردم. اهلي كردن يعني چه؟ روباه گفت: چيزي كه پاك فراموش شده! يعني ايجاد علاقه كردن. - ايجاد علاقه كردن ؟!!! روباه گفت: معلومه ؛ تو الان واسه من يه پسر بچه اي مثل صد يا هزار بچه ي ديگه، نه من احتياجي به تو دارم نه تو احتياجي به من داري. من هم براي تو يه روباه هستم مثل صد هزار روباه ديگه. اما اگه منو اهلي كردي هر دو تامون به هم احتياج پيدا مي كنيم تو براي من ميون همه ي عالم موجود يگانه مي شي، من هم براي تو. شهريار كوچولوگفت: كم كم داره دستگيرم مي شه.، يك گلي هست كه گمونم منو اهلي كرده باشه. روباه گفت : بعيد نيست. روي اين كره ي زمين هزار جور چيز مي شه ديد. شهريار كوچولوگفت: آه نه ! روي كره ي زمين نيست! روباه كه انگار حسابي حيرت كرده بود گفت: رو يه سياره ي ديگس؟ آره تو اون سياره شكارچي هم هست؟ نه. عاليه ! مرغ و ماكيان چطور؟ نه! روباه آهي كشيد و گفت: هميشه يه پاي بساط لنگه. اما پي حرفشو گرفت و گفت: زندگي يكنواختي دارم. من مرغها رو شكار مي كنم، آدم ها هم منو. همه ي مرغ ها عين هم اند، همه ي آدم ها هم عين هم اند. اين وضع يك خرده خلقم رو تنگ مي كنه. اما اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم رو چراغون كرده باشي.... اون وقت صداي پاتو مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كنه. صداي پاي ديگران منو وادار مي كنه تو هفت تا سو راخ پنهان بشم اما صداي پاي تو مثل نغمه اي منو از لونم بيرون مي كشه. تازه نگاه كن! اونجا ! اون گندم زارو مي بيني؟ براي من كه نون نمي خورم بي فايده اس، پس گندم زار هم منو ياد چيزي نمي اندازه. اسباب تاسف! اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتي اهليم كردي محشر مي شه. گندم كه طلايي رنگه منو ياد تو مي اندازه! صداي باد هم كه تو گندم زار مي پيچه دوست خواهم داشت. خاموش شد و مدت درازي شهريار كوچولو را نگاه كرد... آن وقت گفت: اگه دلت مي خاد منو اهلي كن! شهريار كوچولو جواب داد : دلم كه خيلي مي خواهد اما وقت چنداني ندارم، بايد برم و دوست هايي پيدا كنم و از كلي چيزها سردر بيارم. روباه گفت: آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كنه مي تونه سر درآره، آدم ها ديگه واسه سر در آوردن از چيزها وقت ندارن، همه چيزو همين جور حاضر و آماده از دكان مي خرند. اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كنه آدم ها بي دوست موندن.... تو اگه دوست مي خاي خوب منو اهلي كن! شهريار كوچولو پرسيد: راهش چيه؟ روباه جواب داد: بايد خيلي خيلي صبور باشي، اولش يه خرده دورتر از من مي گيري اين جوري ميون علف ها مي نشيني. من زير چشمي نگات مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گي، چون سر چشمه ي همه ي سوء تفاهمات زير سر زبونه . عوضش مي توني هر روز يه خرده نزديكتر بنشيني. فرداي اون روز دوباره شهريار كوچولو اومد پيش روباه. روباه گفت: كاش سر همون ساعت ديروز اومده بودي . اگه مثلا سر ساعت 4 بعد از ظهر بياي من از ساعت 3 تو دلم قند آب مي شه. هر چه ساعت جلوتر بره بيشتر احساس شادي مي كنم. ساعت 4 كه شد دلم بنا مي كنه شورزدن و نگران شدن، اون وقته كه قدر خوشبختي رو مي فهمم.! اما اگه تو وقت و بيوقت بياي من از كجا بدونم چه ساعتي بايد دلم و براي ديدنت آماده كنم؟ هر چيزي براي خودش رسم و رسومي داره. شهريار كوچولو گفت: رسم و رسوم يعني چه؟ روباه گفت: اين هم ازون چيزهاييه كه پاك از خاطرها رفته. اين همون چيزيه كه باعث مي شه فلان روز با بقيه روزها و فلان ساعت با بقيه ساعت ها فرق كنه. مثلا شكارچي هاي ده ميون خودشون رسمي دارن: پنجشنبه ها رو با دخترهاي ده مي رن رقص، پس پنجشنبه ها بره كشونه منه. براي خودم گردش كنان مرم دم بوستان. حالا اگه شكارچي ها وقت و بيوقت مي رفتن رقص همه ي روز ها شبيه هم مي شد و من بيچاره ديگه فرصت فراغتي نداشتم.... به اين ترتيب شهريار كوچولو روباه رو اهلي كرد. لحظه ي جدايي كه نزديك شد، روباه گفت: آخ نمي تونم جلو اشكم رو بگيرم... شهريار كوچولو گفت: تقصير خودته من كه بد تو رو نمي خواستم. خودت خواستي اهليت كنم. روباه گفت: همين طوره! شهريار كوچولو گفت: اشكت داره سرازير مي شه. روباه گفت: همين طوره! - پس اين ماجرا فايده اي به حال تو نداشت! روباه گفت: چرا! براي خاطر رنگ گندم، بعد گفت برو يك بار ديكه گل ها رو ببين تا بفهمي گل تو توو عالم تكه. برگشتنه با هم وداع مي كنيم و من به عنوان هديه رازي رو بهت مي گم. شهريار كوچولو بار ديگه به تماشاي گل ها رفت و به اونا گفت: شما سر سوزني به گل من نمي مونيد و هنوز هيچي نيستيد. نه كسي شما رو اهلي كرده نه شما كسي رو. درست همون جوري هستيد كه روباه من بود. مثل صد هزار تا روباه ديگه. اون رو دوست خودم كردم و حالا تو همه ي عالم تكه. گل ها حسابي از رو رفتند. شهريار كوچولو دوباره در اومد كه: خوشگليد اما خيلي هستيد. براتون نمي شه مرد. گفت و گو نداره كه گل من رو هم كه فلان رهگذر مي بينه مثل شماست. اما اون به تنهايي از همه ي شما ها سره! چون فقط اونه كه آبش دادم، فقط اونه كه زير حبابش گذاشتم. چون فقط اونه كه واسش حفاظ درست كردم. چون فقط اونه كه حشراتشو كشتم.( جز دو ، سه تايي كه مي بايست پروانه بشن.) چون فقط اونه كه پاي گله گذاري ها و خود نما يي ها و حتي گاهي پي بغ كردن و هيچي نگفتناش نشستم. چون اون گل منه..... برگشت پيش روباه و گفت: خدانگهدار! روباه گفت: خدانگهدار! ... و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است: جز با چشم دل هيچ را چنان كه بايد نمي شه ديد. نهاد و گوهر رو چشم سر مي بينه. شهريار كوچولو براي اينكه يادش بمونه تكرار كرد. نهاد و گوهر رو چشم سر نمي بينه. - ارزش گل تو به قدرعمريه كه به پاش صرف كردي. شهريار كوچولو براي اينكه يادش بمونه تكرار كرد: ..... به قدرعمريه كه به پاش صرف كردم! روباه گفت آدم ها اين حقيقت رو فراموش كردند، اما تو نبايد فراموش كني تو تا زنده اي نسبت به اوني كه اهلي كردي مسئولي. تو مسدول گلتي.... شهريار كوچولو براي اينكه يادش بمونه تكرار كرد: من مسئول گلم هستم ...... من مسئول گلم هستم ...... من مسئول گلم هستم ......
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 7:35 توسط آوار
|
|
||
|
|
|
|
|
نه ! هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بوذم !!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 3:21 توسط آوار
|
||
|
|
|
|
|
وقتی بدون گناه محاکمه می شی وقتی حتی خورشيدم نورش را ازت دريغ می کنه وقتی بغض گلوت هم بهت رحم نمی کنه و می ترکه وقتی کسی نيست دستت را بگيره و بلندت کنه وقتی حتی از ستاره هام بيزار می شی وقتی خودت را تو آينه کدر می بينی وقتی سکوت دلت را می سوزونه وقتی محتاج يک نگاه حتی گذرا می نشينی وقتی اسارت بند بند وجودت را گرفته وقتی انديشه حتی انديشه مجوز بيان نمی گيره وقتی دوستت دارم ها بوی نفرت می گيره وقتی همه روزنه ها را سايه مرگ می گيره
وقتی عکس خاطره هات خاک می خوره وقتی حس شقايق پرپر می شه وقتی رنگ سال رنگ دروغ و نيرنگ می شه وقتی عزيزترينهات دشمن های خونيت می شن وقتی چهره معشوق را از ياد می بری وقتی ارزوهات محو می شن
وقتی فکر می کنی انجاست که بايد بگی می خوام بميرم نه نبايد بگی بايد بگی نه !!!!! بايد فرياد بزنی خدای من با تمام وجود دوستت دارم .... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 6:39 توسط آوار
|
|
||
|
|
|
|
|
قاصدک قاصدک هان چه خبر آوردی ؟ از کجا و از که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما گرد بام و در من، بی ثمر می گردی. انتظار خبری نيست مرا، نه زياری، نه ز ديار و دياری ، باری برو آنجا که ترا منتظرند، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند، دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصدک تجربه های همه تلخ ، با دلم می گويند ، که دروغی تو دروغ، که فريبی تو فريب قاصدک هان، ولی آخر ايوای راستی آيا رفتی با باد ؟ با توام، آي کجا رفتی آی، راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی جايی، در اجاقی ؟ طمع شعله نمی بندم، خردک شوری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 6:33 توسط آوار
|
|
||
|
|
|
|
|
يک نگاه مهربان خنده ای فواره وار يا که يک دريای سبز در دياری آشنا دوست کيست؟ دشمن است آنکس که خواهد کوری چشمان تو او که یک دم می شناسد قلب تو آشناست دوست کيست ؟ اين سؤالی بس بزرگ ست و غريب پاسخش تا بی نهايت می رود دوست کيست ؟ آنکه هر دم می ستايد نام تو می پرستد صورت زيبای تو صورتی فارغ ز دنيائی غريب صورتی با چشم هائی غم زده غم ز عشق و بی کسی دوست کيست ؟ دوست يک مرد است در پيدای نا پيدا کران دوست يک مرد است در پنهان نا پنهان روان مرد کیست ؟ آنکه آزاد و جوان مرد و بزرگ و عاشق است فارغ از بند اسارت های سرد يک زمستان مهيب | ||